ولرم - 3/3
بعضی ها تو قلبشون برای همه جا هست!!!!!!!!!!!!! بعضی ها جفت جفت محبت میکنن!!!!!!!!!!!!!! تفاوت را ببین از کجاست تا به کجا!؟؟؟؟؟؟؟؟؟! بعضی ها شکست عشقی خوردن!!!!! بعضی ها خیلی احساس خوشتیپی میکنن!!!!!!!!!! دیگه...........................! اینا رو به خاطر داداشم می ذارم: چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روز نه در فردایی؟پیله ات را بگشا...تو به اندازه یک پروانه زیبایی ياران نمي دانند كه من دريايي از دردم به ظاهر گرچه ميخندم آدماي خوب از ياد ما نميرن، از دل نميرن، از ذهن نميرن، ولي زودتر از اوني که فکرشو کني از پيشت ميرن میدونی اس ام اس خالی یعنی چی؟ یعنی به یادتم ولی حرفی واسه گفتن ندارم! نكن، این چشم یك دنیا اشك در آن است! نگاه به چهره پریشان من نكن، این چهره، عاشق چهره توست! دوستت دارم چون كه تو اولین و آخرین معشوق من هستی! دوستت دارم چون زمانی كه دفتر عشق را می گشایی و میخوانی با خواندن نوشته هایم اشك از چشمانت سرازیر می شود. دوستت دارم چون از زندگی و دنیا گذشتهای تا با من بمانی in aksa ham jaleba پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: "نه هرگز. همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی . به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوه!" پسر نوح گفت: "اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای توفان یافتم. در دل مرگ و سهمگینی سیل." دختر هابیل گفت :" ایمان پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست." پسر نوح گفت: "آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد." دختر هابیل گفت: "باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد." پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: "شاید آنکه جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!" دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: "شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست." پسر نوح گفت :"به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت. من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است. راه تو مطمئن تر دختر هابیل!" پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: " آیا همسریش را سزاوار بودم؟!" از اون جایی که طرفدارای "دن" توی پرستاران روز به روز داره بیشتر میشه.... گفتم که در اولین روز حضورم به عرض برسونم که هر کسی صاحب داره!!!!!!!!!!!!!!! (قابل توجه دوست دختر گرامی) تلاشتون آرزو کنید. ( شکسپیر ) مامان: یعنی یه خری مثل بابات بزرگ روش بود رسیدی نترس و نا امید نشو چون اگر قرار بود در باز نشه جاش یه دیوار می گذاشتن ma ra yek sad heif khuban ra vafa nist. be dustan boridan kare ma nist. anduhe to az chist؟ Adama DAr 2 Halat HaMo TaRk miKOnan: 1- HEs konAN YeKi DOoseshoon NAdare. 2- HEs KOnan yEKi Kheili DOoseSHoon daRE من اینجام چون حرفی واسه گفتن ندارم،براتون عکس می ذارم.
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید. خُب! دوستان عزیز! این بود گوشهای از سوالهای کنکور امسال! برنامهی ما در همینجا تمام میشود! امیدوارم به قدر کافی حالش را برده باشید... ۳/۳ ای های گل دقت داشته باشید که من تمام این هارو پیچوندم این که دیگه آخرشه: جلالخالق عجب اتفاقهایی تو این تهران میفته!!!!! خودم می دونم که اینا همه بی ربطن به هم اما خب،ما آفتابه دزدیم دیگه! روزي از روزها روز قسمت بود و خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ به شما عطا خواهم كرد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. شما از او چه می خواهید؟ در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد : بينايي دل از چشم بينا برنمي خيزد عزيز هميشه و همه وقت اميد واري را به ديگران هديه كن! عشق یعنی این که( عشق یعنی این که : برای هر کسی می خوای SMS بزنی اشتباهی به اون می فرستی! عشق یعنی این که : همش فکر می کنی موبایلت داره تو جیبت می لرزه ولی وقتی نگاه می کنی می بینی هیچ خبری نیست! عشق یعنی این که : هر وقت یه SMS دیر می رسه، چند بار دیگه سند می کنی شاید اونا زود تر برسن! عشق یعنی این که : قبض موبایلت فقط مخابراتو خوشحال میکنه!! عشق یعنی : اعتیادی که همه می گن بهش دچار شدی! عشق یعنی این که : گاهی وقتا که هیچ موضوعی برای SMS زدن نداری، SMS خالی می فرستی که بفهمه به یادشی! عشق یعنی : (; ۱- بچه ها دلم برای مدرسه ی خودمون تنگ شده ۲- فیلتر دادیم راحت... ۳- کسی اینجوری هست؟؟؟ مث من بیخیال همه چیز شو آخرش اینجوری میشی ها: البته تو همون زن می مونی و هر گز این آقاهه نمیشی من قبلا این جوری بودم: اما الان معتقدم . . به درک که من چی معتقدم به هر حال فیلتر چیزی جز این نیست: اینم من و امثال منه که معتقدیم ۱.زندگی زیباست ۲.تقلب که شاخ و دم نداره، دست به کار شو از ردیف اونور(همون ور که می دونین کلا این افراد سر میزنن: من و همسر سابقم خواهر زاده یمن و خواهرزاده ی همسر سابقم زن برادرم یکی از خواهرام و همین تموم شد ایول به فکو فامیلای خودم واقعا به سایر افراد هم میشه گفت ۳/۳ ای؟؟؟؟؟ خرخونتر از شماها پیدا نمیشه شماها نوبرشین جون تو راس میگم آخه خودت قضاوت کن، مگه شب فیلتر هم درس می خونن؟؟؟؟؟؟؟ نه خیر اشتباه به عرضتون رسوندن شب فیلتر هیچکس درس نمی خونه حتی منو تو که از ۱۰ خرداد تا الان لای کتاب رو هم باز نکردیم خب وقتی یه ۳/۳ ای درس نمی خونه.... چه کاری واجبتر از سر زدن به وبلاگ داره؟؟؟؟؟؟؟ والله من که نمی دونم تو می دونی؟؟؟ یابو علفی های نامرد............ در شرح حال بوالعلا خواندم که آن پیر بیش از نود یال در شهر ها با گونه گون مردم به سر برد روز و شب از نامردمی ها خون دل خورد آخر به صحرا زد که می خواست همصحبت هیچ آدمیزادی نباشد می خواست تا آنجا رود کز آدمیزاد نامی نشانی چهره ای یادی نباشد در آن بیابانهای سوزان بر خاک می خفت غم های بی پایان خود را تنهای تنها با شتر با باد می گفت می خواند و می خواند: «صحرا به صحرا میروم آزاد آزاد تا نشنوم دیگر صدای آدمیزاد» می راند و می خواند: «ای مرد از اندوه لبریز چندان که پایت می رود بگریز بگریز در این بیابان های شن زار عطشناک با خار با خارا بپیوند با مار با عقرب بیامیز وز آدمیزادان بپرهیز جان را درین صحرا برین خاک شرربار در چنگ این خورشید آتش ریز بسپار وز سایه ی شمشیر خشم حکمرانان در امان دار» آیا روان بوالعلا نازکتر از گل بود؟ آیا زبان مردمام شهر او سوزانتر از خار؟ آیا بشر جای گلستانی دلاویز دنیای خود را کرده خارستان خونریز؟ بی شک گریز از آفت نامردمی گر چاره گر بود چون شهر صحرا نیز سرشار از بشر بود ای هرکه هستی لحظه ای در خودنگر باش خوبی ولی از آنچه هستی خوبتر باش بچه ها،دانش آموزان،دختران،خانومای من،جوجوها،اونا،اینا،سایر افراد،متفرقه ها،مفت خورا،درس خونا،گلا،عزیزا،...ها،اون آقاهه... باید خدمتتون عرض بنمایم که به ناچار احتمالا سال دیگه خیلی هامون میریم اون مدرسه هه که خیلیهم بزرگ و خوبه پس یه خواهش این وبلاگ رو نگه دارید و نذارید جدا شدن مدرسه ها ما ها رو هم جدا کنه خواهش می کنم حتی اگه شده مزخرف بنویسید یادتون نره که خیلی دوستون دارم وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یأس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است! قیصر امین پور روزی من و بخت و شادی و غم با هم رفتیم سفر ز ملک هستی به عدم از هم سفران بخت میان ره خفت شادی ره خود گرفت و من ماندم و غم



































![]()
![]()
![]()


n!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
! 

![]()
![]()
![]()
هر وقت تو زندگیت به یه در بزرگ که یه قفل
yeki miporsad


«......به نام خدای.
بیانداخت شمشیر را شاه دین»
1) جهان آفرین
2) مهربان
3) کریم
4) رحیم
«بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چهگونه گور .......... گرفت»
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام
«که گوید برو ...... رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشمهای
پردهی پندار دریدند..........
یعنی همهجا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همهجا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان
«گل همی پنج روز و ....... باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت
«ارزش هر کس به درک و .... وی از حقیقت هستی و جایگاه انسانی در کاردانی آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی
«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ......... رویاهایی را مشاهده میکنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن 
و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ، نه آسماني ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.
و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است !
!
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !
زن برای اینکه یک جوری اینوقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و درگوشه ای از فرودگاه نشست .
زن غرف مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که درکنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت وشروع به خوردن کرد .
زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت واصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد .
زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک وتردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم .
با هر کلوچه ای که زن از توی پاکتبرمیداشت ، مرد نیز برمیداشت .
وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ،زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه رابطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد .
زن با عصبانیت نصفکلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. "
این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت .
سپس دنبال کتابش گشت ، تاچند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند .
دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست .
آنرا بیرون آورد .
آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود
![]()
![]()
) : هر SMS ای بهت می رسه امیدواری اون باشه!![]()
![]()
![]()
![]()
(یه دلتنگی مخصوص برای ۳/۳ جووووووووون!)![]()
![]()
![]()

![]()


![]()


) هیچکس سر نمی زنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، شرمنده![]()
)
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |























