تبليغاتX
ولرم - 3/3




















ولرم - 3/3

 

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:"کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود." پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند. خدا گفت:" عزیز من! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند."ولی کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت :"تو سیاهی.سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند. و زیباییت را بنویس. اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن." و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان. برای من بخوان. این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را." و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را. خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

 

*******

 

 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونهء خشک او می کرد
کاش واژهء حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شبا آشناتر بود
کاش بهارآنقدر مهربانتر بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید
کاش چشمان ما سخاوت بیشتری داشت

 تا بشود از آنها راز عشقی را که قلبمان گواهی می دهد با نگاه تفسیر کرد
کاش فلسفه زندگی اینقدر پیچیده نبود تا در باور آن اینگونه تجلیل نمی رفتیم.

 

*******

عشق در لحظه اي پديد می آيد ،

و دوست داشتن در امتداد زمان ،

اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

 

*******

 

آموخته ام که فرصتها هرگز از بین نمی روند،

 بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .،

 

*******

 

براي سلام

براي ديدن

براي خنديدن

براي بخشيدن

براي دوست داشتن

فردا خيلي دير است

براي زنده بودن

زندگي كردن

براي جاودانه شدن فردا خيلي دير است

فردا هرگز

هرگز نخواهد آمد

فردا هرگز نخواهد آمد

كاش بدانند مردم

كسي كه امروزش را از دست دهد به بهانه فردا

فردا را نخواهد يافت

امروز فردايي است كه ديروز منتظرش بوديم

باز هم منتظري

هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد كه برخيز

 

*******

 

برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ،

زیرا آنان بر این باورند كه : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت.

 

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:48 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

وين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند

ناپلئون: من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام

مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران

کانت: چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن

چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر

جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند       

ميکل آنژ: چه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم

ویل کارنگی:راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است

چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید.

اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند

جیمز آلن شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه آرزو کنید بزرگ می شوید

افلاطون :سرمایه خود را از چیزهایی که از ذات تو خارج بود، مساز

نیکی جیووانی :دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست

دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

 : دکتر علی شریعتی     

 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت

اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند

اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....

    فقط از فهميدن تو مي ترسند. "    

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:36 توسط دختر عمه ی لکه| |

احتمالا تا الان همه تون فهمیدید ولی خب شاید هم نفهمیده باشیدو به هر حال می خواستم بگم نتایج رو دادن که اگر نفهمیده بودید حالا بفهمید.

-مواقعی که خورشید نباشد دوست ندارم. باران وقتی که بیاید و بلافاصله برود به نظرم زیباست. وقتی که خیلی طول بکشد احساس می کنم که کاملا کپک زده ام.

- اگر خورشید خدا اینقدر زیباست کمی هم به خورشید دیگر فکر کن.

متحیر مانده بودم.

- آدام کدام خورشید دیگر؟ من فقط خورشیدی را که خیلی بزرگ است می شناسم.

- می خواهم از خورشید بزرگتری صحبت کنم. خورشیدی که در قلب ما زاده می شود. خورشید امید های ما. خورشیدی که در سینه های خود بیدار می کنیم تا رویاهای خود را نیز بیدار کنیم.

این آبیه یک قسمت از کتاب خورشید را بیدار کنیم بود. جلد دوم درخت زیبای من.راستی من بلد نیستم عکس بذارم. یکی بهم بگه چه کار کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:14 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.

دختر هابیل جوابش کرد و گفت: "نه هرگز. همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی . به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوه!"

پسر نوح گفت: "اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابلای توفان یافتم. در دل مرگ و سهمگینی سیل."

 دختر هابیل گفت :" ایمان پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود. آنچه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست."

پسر نوح گفت: "آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد."

دختر هابیل گفت: "باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد."

 پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: "شاید آنکه جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!"

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: "شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست."

پسر نوح گفت :"به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت. من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است. راه تو مطمئن تر دختر هابیل!"

پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید:

 " آیا همسریش را سزاوار بودم؟!"

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:34 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

در شرح حال بوالعلا خواندم که آن پیر

بیش از نود یال

در شهر ها با گونه گون مردم به سر برد

روز و شب از نامردمی ها خون دل خورد

آخر به صحرا زد که می خواست

 همصحبت هیچ آدمیزادی نباشد

می خواست تا آنجا رود کز آدمیزاد

نامی نشانی چهره ای یادی نباشد

در آن بیابانهای سوزان

بر خاک می خفت

غم های بی پایان خود را

تنهای تنها با شتر با باد می گفت

می خواند و می خواند:

«صحرا به صحرا میروم آزاد آزاد

تا نشنوم دیگر صدای آدمیزاد»

می راند و می خواند:

«ای مرد از اندوه لبریز

چندان که پایت می رود بگریز بگریز

در این بیابان های شن زار عطشناک

با خار با خارا بپیوند

با مار با عقرب بیامیز

وز آدمیزادان بپرهیز

جان را درین صحرا برین خاک شرربار

در چنگ این خورشید آتش ریز بسپار

وز سایه ی شمشیر خشم حکمرانان در امان دار»

آیا روان بوالعلا نازکتر از گل بود؟

آیا زبان مردمام شهر او سوزانتر از خار؟

آیا بشر جای گلستانی دلاویز

دنیای خود را کرده خارستان خونریز؟

بی شک گریز از آفت نامردمی گر چاره گر بود

چون شهر صحرا نیز سرشار از بشر بود

ای هرکه هستی لحظه ای در خودنگر باش

خوبی ولی از آنچه هستی خوبتر باش

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:16 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

وقتی جهان

                      از ریشه ی جهنم

و آدم

           از عدم

و سعی

           از ریشه های یأس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                                  در حرف

کفتار را

             به کفتر

                          تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

                            مثل نان

                                          دل بست

نان را

          از هر طرف بخوانی

                                    نان است!

 

قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:0 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

روزی من و بخت و شادی و غم با هم

رفتیم سفر ز ملک هستی به عدم

از هم سفران بخت میان ره خفت

شادی ره خود گرفت و

من ماندم و غم

 

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:53 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه ی خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو تا خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه؟ روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم می خواست یه جوری خودمو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد و منو... کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

اون هیچ جوابی نداد...

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج کردم. واسه خودم خونه خریدم. زن و بچه و زندگی... از زندگی بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر. سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟گم شو از اینجا! همین حالا. اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم. و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه ی من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم دروغ گفتم که به یک سفر کاری می رم.بعد از مراسم رفتم به اون کلبه ی قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی . همسایه ها گفتن که اون مرده. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من:

ای عزیزترین پسرم،

من همیشه به فکر تو بوده ام منو ببخش که به خونت اومدم اومدم و بچه هاتو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی ممکنه که من نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه می دونی...وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی. من به عنوان یه مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ می شی با یک چشم بنابراین مال خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو،مادرت  

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:41 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

اگه سربزیر و متفکر و توی خودش باشه میگن افسردگی داره روانیه سیماش قاطیه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه میگن جلفه دلقکه هجوه سرخوشه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه میگن شکموئه پرخوره مال مفت خورده!

اگه لاغر و جمع و جور باشه میگن نخوره حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع کنه و زیر بار زور نره میگن جنجالیه با همه دعوا داره خروس جنگیه!

اگه از حقش بگذره و گذشت کنه میگن بی عرضه س حیف نون و دست و پا چلفتیه!

اگه اهل تحقیقات و کتاب باشه میگن اینو واسه ما شده آقای مطالعه!

اگه با عیالات متحدا اش مشکلی نداشته باشه میگن زن ذلیله!

اگه مردسالار و حرف حرف خودش باشه میگن انگار کلفت آورده!

اگه دست به جیبش خوب باشه و به مردم کمک کنه میگن پول پارو میکنه اهل بند و بسته!

اگه اهل بریز و بپاش و ولخذجی نباشه میگن پولاشو انبار می کنه جون به عزرائیل نمی ده!

اگه راست و درست و بی کلک باشه میگن هیچی نمی شه به درد لای جرز می خوره!

و بالاخره اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه میگن معاشرتیه فوق العاده س دوست داشتنیه!

 

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:2 توسط دختر عمه ی لکه| |

بچه ها این یه تست روانشناسیه. واسه ی من که درست بوده.شما رو نمی دونم.حالا خودتون امتحان کنید:

خیار و سیب و هلو جلوی شماست.

بین این سه میوه کدام را انتخاب می کنید؟

(تمرکز کنید و جواب را در ذهن خود نگه دارید. حال ویژگیهای شخصیت خود را مطابق جوابتان بیابید)

جواب:

اگر هلو را انتخاب کردید مشخص می شود شما فردی هستید که هلو دوست دارد!

اگر سیب را انتخاب کردید مشخص می شود شما فردی هستید که سیب دوست دارد!

اگر خیار را انتخاب کردید مشخص می شود شما فردی هستید که خیار دوست دارد!

* * * * * * *

۱. چطور بود؟

۲.اینجا محشر شده. خیلی عالی شده . دست همگی درد نکنه.

۳.با عرض پوزش خدمت همه ی فک و فامیلای لکه باید عرض کنم دلیل غیبت من کامپیوتر عزیزم بوده که در این چند روز اخیر تو کما بود.وقتی هم اون درست شد مگه می رفت تو اینترنت؟!خلاصه اینکه به محض اینکه مشکلات حل شه بیشتر خدمتتون می رسم

۴.همین

۵.خدافظ

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:4 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سرّی ست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلّت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نماییّ و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید ازین خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی

*******

۱. یادتون که نرفته؟

۲.بچه ها یک انسان فرهیخته در حال گند زدنه.هرکی هست لطفا بس کنه.

۳.فقط دو روز.......

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:19 توسط دختر عمه ی لکه| |

 

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز  زیوری نیست به اندام کلنگ

در زمین گوهر ناپیداییست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

سهراب

*******

میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط دختر عمه ی لکه| |

می تونید دیگه یاریهای سبزتون رو بر من نازل نفرمایید.فهمیدم کی ام!
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21:16 توسط دختر عمه ی لکه| |

سلام بچه ها

خوبین؟ اول از همه ببخشید واسه ی این همه غیبت. اینترنتمون خراب بود الانم با کلی خواهش و التماس درست شد

بچه ها! من هیچگی رو نمی شناسم. کلی فشار آوردم فهمیدم بابای مرحوم و عمه ۱ کی هستن(البته مامان لکه رو استثناْ میشناختم) من حتی خودم روهم نمی شناسم!!!گرچه رو اون لیستو که نگاه کردم فکر کنم فهمیدم کی ام. من در جهت خودشناسی نیازمند یاری سبزتان هستم!

اصلا هم حالم خوب نیستاون امتحانه رو یادتونه که گروه ما شده بود نفر اول تو کشور؟میدونین مرحله دومشو(همونی که سر زنگ انشای ما رفتیم دادیم)چندم شدیم؟

شونزدهم!!!

الانم اصلا نفهمیدم اون پست بابای مرحوم(مرحوم بابا) ی لکه رو که نوشته بود با مهسا مشکل پیدا کرده و اینا.

وای خدای من!

حوصله ام سر رفته!

خب دیگه بسه این لوس بازیا یه چیزی بنویسم دور هم باشیم:

آنقدر خسیس بود که آب دهانش را هم قورت می داد!

آنقدر سرگرم شده بو که بی اختیار کلاه را از سرش برداشت!

لباسش را که اتو می کرد سیخکی راه می رفت!

و توصیه ی آخر : لطفا برای اینکه نگندید روزی یک لیوان بخندید!

خب دیگه می دونم خیلی بی مزه شد ولی همینه که هست!میخواین بخواین نمی خواین هم بخواین!

(اگر تا الان منو نشناختین(خیلی دیگه باید مخ باشین)پلاتی پوسم)

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21:11 توسط دختر عمه ی لکه| |


Design By : Night Skin