تبليغاتX
ولرم - 3/3




















ولرم - 3/3

سلام

ما (یعنی من)به تازگی یک عدد گوشی خریدم که متاسفانه هیچ اطلاعاتی راجع به چگونگی دانلود تم بازی و....ندارم

اصلا هم نمی دونم به چه سایتی برم و چی کار کنم

دوما درباره بلوتوث فقط می دونم باتری را زود تموم می کنه و دیگر هیچ

از بر و بچه های خوب ۳/۳ ای و گل درخواست می نمایم که اطلاعاتی در این زمینه به من کامنت بکنن

با تشکر

روح

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:23 توسط روح لکه| |


- من تو رو دوست دارم
تو هم منو دوست داری.

نتیجه رمانتیک : بیا عاشق هم بشیم
نتیجه اخلاقی : بیا به بابا مامانامون بگیم
نتیجه بی ناموسی : بیا همو بماچیم
نتیجه شاعرانه : بیا با هم برقصیم
نتیجه هندی : بیا با هم گریه کنیم
نتیجه مازوخیسمی : بیا همدیگه رو بکشیم
نتیجه غربی : بیا همخونه شیم با هم
نتیجه اوا خواهری : وای چه خوب مگه نه ؟
نتیجه شرعی : بیا ازدواج کنیم
نتیجه ریاضی : پس آنگاه کیو
نتیجه علمی : پس بچه مون هم مارو دوست خواهد داشت
نتیجه خرکی : بیا فرار کنیم
نتیجه داروینی : پس ما میمون نیستیم
نتیجه خداشناسی : پس خدا یکیست
نتیجه ایدئولوژیک : پس ما یکی هستیم
نتیجه ایرانی : پس بیا به پای هم پیر بشیم
نتیجه اومانیستی : پس گوربابای بقیه
نتیجه بچه مایه داری : پس بیا بریم بیلیارد
نتیجه اینترنتی : پس بیا همو اد کنیم
نتیجه سرخپوستی : پس بیا خونمونو با هم قاطی کنیم
نتیجه عرفی : امشب چه شبیست .. شب وصال است امشب
نتیجه ادبی : او ایشان را دوست دارد , ما شما را دوست داریم , ...
نتیجه سیاسی : بابات چیکاره است ؟
نتیجه کلی : متاسفم , من اشتباه کردم

 

روح!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:31 توسط روح لکه| |

کوزه های شکسته

یک سقا در هند دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از ک.زه ها شکافی وجود داشت . بنابراین در حال یکه کوزه سالم همیشه حداکثر آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند ، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد .

برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند . کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد . موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود .

اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ناراحت بود .

روزی در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم .»

سقا پرسید : « چه می گویی ؟!‌از چه چیزی شرمنده هستی ؟!»

کوزه گفت : « در این دو سال گذشته ، من تنها توانسته ام نیمی را که باید ، انجام دهم . چون شکافی که در من وجود داشت باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ارباب می شد . به خاطر ترکهای من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ، ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی .»

سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت : « از تو می خواهم در راه بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی .»

در حین بالا رفتن از تپه کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشید . اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون دید که باز هم نیمی از آب نشت کرده است . برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد .

سقا گفت : « من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کنار راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم ، تو به آنها آب داده ای . برای مدت دو سال من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام . بی وجود تو خانه ارباب نمی تواسنت ایقدر زیبا باشد . »

 

روح

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:42 توسط روح لکه| |

بازگشت کودکی

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

( داستانکی از شل سیلور استاین )

 

روح

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:33 توسط روح لکه| |

چشم های پدر


این داستانی است درباره پسر بچه لاغر اندامی که عاشق فوتبال بود . در تمام تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف بقیه بچه های تیم بود ، تلاشهایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها ، ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند .

این سر با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت . گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست ، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت .

این پسر ، در هنگام ورود به دبستان هم ، لاغرترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد ، ولی به او می گفت که اگر دوست ندارد ، مجبور نیست این کار را انجام بدهد .

اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام تمرینها ،‌ حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شرکت کند . در مدت چهارسال دبیرستان ، او در تمام تمرینها شرکت می کرد ، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند . پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد .

پس از ورود به دانشگاه ، پسر جوان با هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد ، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیخه می داد . این پسر در مدت چهارسال دانشگاه هم در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد .

در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ،‌زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت ، مربی با یک تلگرام نزدیک او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد . او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت : « پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم ؟»

مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت :‌« پسرم ! این هفته را استراحت کن . حتی لازم نیست برای آخرین بتزی در روز شنبه هم بیایی . »

روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رخت کن شد و وسایلش را کناری گذاشت . مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ،‌حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی گفت : «‌لطفا اجازه دهید من امرزو بازی کنم . فقط همین یک روز . » مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است . امکان نداشت لو بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه بازی کند . اما پسر جوان شدیدا اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : «باشد . می توانی بازی کنی .»

مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمی توانستند آنچه را که می دیدند ، باور کنند . این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بتزی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید ، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد .

بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند . آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است .

مربی گفت :‌«پسرم ! من نمی توانم باور کنم . تو فوق العاده بودی . بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟»

پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد :‌« می دانید که پدرم فوت کرده است . آیا می دانستید او نابینا بود ؟»

سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت :‌« پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم بازی کنم

 

 

روح

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:35 توسط روح لکه| |

چگونه نایری آزاری نماییم

مواد لازم:نایری........یک عدد

تلفن....................یک عدد

تلفن را برداشته  و به خانه خاله زنگ می زنیم به احتمال 99 درصد خود نایری تلفن را برمی دارد

در این مرحله به زبان شیرین فارسی چیز میز بلغور می فرماییم

و نایری کف کرده می باشد و از هر 4 جمله فقط 1 کلمه فهم می فرماید

و شما لذت می برید و نایری سر کار گذاشته می شود

 

مبتکر این روش خودم می باشم و دیروز کشف کردم

 

نایری دختر خاله ام می باشد (۵ سالش می باشد)

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:4 توسط روح لکه| |

پنج وارونه چه معنا دارد؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي 
پنج وارونه چه معنا دارد

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 18:40 توسط روح لکه| |

حالا که به تست اشاره کردید از یک نکته عظیم پرده بردازی می کنم

من قرمز را زدم خ.کرمی

من به کرمی عشق می ورزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشم رومینا روشن

 

بدبخت شدم رفت......

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:59 توسط روح لکه| |

خدایا،نمی دانم برایت چگونه برایت بنویسم؟اصلا چجوری شروع کنم؟ارزشت بالاتر از آن است که برایت دوستانه بنویسم و نه هم می توانم برایت رسمی شروع کنم چون تا به حال با کسی این قدر صمیمی نبودم و نیستم.

ریاست محترم جهان و آسمان؟

رئیس همه چیز؟

خدا جان؟

اصلا مهم متن نامه است ولی هر چه بنویسم تو می دانی،حتی اگر به کسی نگفته باشم.می خواهم ازت تشکر کنم که مرا آفریدی،به من قدرت دادی که برایت بنویسم و به من شعور دادی که بدانم چی می نویسم.خدایا ازت ممنونم که نعمت های بیشمارت را به من ارزانی داشتی...نعمت هایی که اگر بخواهم گوشه ای از آن را نام ببرم نه کاغذ و نه قلم برایم باقی می ماند.از امتحاناتت هم که گاهی سر راهم قرار می دهی تشکر می کنم و امیدوارم مرا به عنوان یک بنده ناچیز بپذیری .

نم دانم نامه ام را چطور برایت بفرستم...آخر کسی نمی داند کجایی چون تو همه جا هستی...پاکت را دارم ولی چقدر تمبر بچسبانم که به دستت برسد.به فرض که پستچی دور ترین راه را انتخاب کرد...شایدم فکر کند این نامه شوخی است و آنرا دور بیاندازد....نه  نمی گذارم.فهمیدم!آن را بالای کمد، جایی که فقط من و تو می دانیم که چه چیزها و چه خاطراتی را پنهان کردم می گذارم.به پدربزرگ ها و مادربزرگم سلام برسان.

 

              ببخشید که باید چیزی تقدیمت کنم که خودت به من دادی

 

             با آرزوی صبر برای تحمل میلیاردها میلیارد بنده غرغرو

 

                                                           دوستت دارم

                                                                                         روح

 

 

 

من باز جوگیر شدم و فکر کردم  نامه نگاری ام خوبه و همش هم تقصیر معلم انشای بنده است که یک بار هم غر نمی زند که این چه مزخرفاتی است که می نویسی.به هر حال بعد از نوشتن این نامه گریه ام گرفت  و تا یک هفته "خدایا" ورد زبانم بود.

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:48 توسط روح لکه| |

من آمدم :روح

سلام

1-هممون قبول شدیم.

2-پسوردم را پیدا کردم.

الانم یه سوال دارم توی مطلب چطوری عکس می گذارند؟

فعلا نوشته ها م(یعنی نوشته های من) را بخوانید...

مهم ترین و ارزشمند ترین اختراع بشر چیست:

همان طور که می دانید انسان از سال ها قبل به فکر ایجاد وسایلی برای رفاه خود بوده است که گاهی آنها می توانستند دردسر ساز یا مفید باشند.(مثل امتحان و مدرسه که بوجود آمدن آنها موجب عذاب همه دانش آموزان می باشد)

از اختراعات مهم  بشریت کاغذ است که فواید زیادی دارد و به قول آقای هوشنگ مرادی کرمانی دوستی است که آدم را سرزنش نمی کند.از دیگر فواید آن می توان به گلوله کردن و کوباندن آن به سر و روی دوستان بشریت است.

دیگر اختراع مهم انسان قلم است که برای رسیدن به مرحله ای که آنرا صرف نوشتن چرندیات کنیم تکاملات زیادی کرده است کخ از کندن پر پرندگان نگون بخت و دست ها را با چلاندن شیره گیاهان و حشرات مختلف خسته کردن شروع می شود.

از ترکیب فیزیکی و شیمیایی این دو اختراع مهم به علاوه چند اختراع دیگر من جمله خط دستگاه چاپ و مقداری ذوق و سلیقه تشکیل مهم ترین اختراع بشریت یعنی کتاب را می دهد.همانطور که شاعر می فرماید :

کتاب است آینه روزگار                 که بینی در آن رازها آشکار

کتاب  بس ارزشمند است.اگر بی سوادید می توانید از آن برای به راه انداختن بخاری یا پیچاندن سبزی استفاده کرد.(البته من توصیه می کنم کتاب را برایم بفرستی و به جایش روزنامه بگیری)در غیر این صورت با مطالعه کتاب های داستان وقت گرامی را هدر می دهید و اعصاب خانواده را با بیخیالی خویش خاکشیر می کنید......

خلاصه کتاب هزار و یک فایده دارد که بحث درباره آن در سطح شعور شما نمی باشد.

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:43 توسط روح لکه| |


Design By : Night Skin