تبليغاتX
ولرم - 3/3 - بدون شرح




















ولرم - 3/3

شب در فرودگاه ، زنی منتظرپرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود .
زن برای اینکه یک جوری اینوقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و درگوشه ای از فرودگاه نشست .
زن غرف مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که درکنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت وشروع به خوردن کرد .
زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت واصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد .
زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک وتردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم .
با هر کلوچه ای که زن از توی پاکتبرمیداشت ، مرد نیز برمیداشت .
وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ،زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه رابطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد .
زن با عصبانیت نصفکلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. "
این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت .
سپس دنبال کتابش گشت ، تاچند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند .
دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست .
آنرا بیرون آورد .
آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:40 توسط مامان لکه| |


Design By : Night Skin